سلام بازم منم همون غربیه ی همیشگی
سلام به همه دوستای خوبم
چند روزیه خیلی خوشحالم اخه یه خبر خوش شنیدم. امروز اومدم دلم رو خالی کنم و برم.
بذار سه جهار سال بر گردم عقب.
من رشته ام توی دبیرستان تجربی بود.خیلی بدم میومد از درس زیست شناسی مخصوصا زیست ۲. وای نمی دونید با چه بدبختی پاسش کردم اما زیست ۳ رو راحتر وبهتر پاسش کردم.توی زیست ۳ یه صفحه ای راجع یه بیماریه مالتیپل اسکلوروزیس .یا همون ام اس.
اینایی که گفتم مقدمه از داستان یه گوشه ی زندگیم هست.
تا اینکه توی همون سال توی دست راستم احساس گز گز کردم راسش اوایل مهم نبود. رفتم دکتر پیش یه دکتر بی سواد که یه سی تی اسکن انجام دادم و گفت چیزی نست و یه مشت داروی نوشت که هم خواب اور ودن و هم منی که همیشه اروم بودم رو خیلی عصبی کرد.بعد از یه مدت به تجویز خودم دارو ها رو قطع کردم.یه مدت که یادم نیست چه قدر دیگه این حالت از بین رفت.
تا اینکه پیش دانشگاهی رفتم.که توی زمستان یه طرف صورتم و دستم دوباره همین حالت بی حسی و گرفتگی پیش اومد و تاری دید چشم راستم.
شاید خنده دار باشه اما چه قدر گریه کردم اخه فکر می کردم دیگه نمیبینم.تا اینکه با مراجعه به دکتر و گرفتن ام ار ای متوجه شدم ام اس دارم.راستش زیاد ناراحت نشدم چون یه خرده اطلاعات داشتم نه که ناراحت نشدم یعنی گریه نکردم.
خب بعد هم دیگه شروع کردم به مصرف اونکس.که تا یک سال و نیم هنوز بهش عادت نکرده بودم و دچار تب و لرز و خستگی و سر درد می شدم.اما خوب بعد از یک سال کامل.تیر ماه ام ار ای گرفتم که باز پلاک ها باقی بودن بدون هیچ تغیری.دکتر و کساییکه دوسشون دارم گفتن این خیلی خوبه که پیشرفتی نداشته.قراره تا سه سال دیگه هم مصرف کنم اگه حتی پلاک ها باقی موند و مشکلی نداشتم داروها قطع میشن.
اما خبری که شنیدم و خوشحالم کرد این بود.
مامان دوستم هم ام اس داشت که بعد از چهار سال و نیم دکتر داروهاش رو قطع کرده و بهش گفته پلاک ها کوچک تر شدن.راستش من فکر نمی کردم پلاک ها کوچیک بشن.اما حالا خوشحالم. راستش من نه که یکشنبه ها میرم واسه ی تزریق میگم میرم کلیسا
با کمک کسی که دوسش دارم از اخر شهریور سال پیش همیشه یکشنبه ها با هم رفتیم درمانگاه و اومدیم الان یک ساله که تنهام نذاشته.
میخوام بهش بگم:
احسان جونم ممنون واسه ی خوبیات.
ممنون که همیشه روزای یکشنبه همراهمی.
دوست دارم احسان جونم.
